شنبه, ۱۸ مهر , ۱۴۰۵

باکتری عجیب Burkholderia

Loading

یکی از دلایلی که Burkholderia را برای پروژهٔ فاژدرمانی جذاب می‌کند همین «مقاومت‌پذیری چندلایه» آن است. البته بهتر است بگوییم بعضی گونه‌ها و سویه‌های Burkholderia، به‌ویژه گروه B. cepacia complex (Bcc)، مجموعه‌ای از سازوکارهای مقاومت را هم‌زمان دارند.

مهم‌ترین علت‌ها:

  1. غشای خارجی بسیار نفوذناپذیر
    Burkholderia یک باکتری گرم‌منفی است، اما غشای خارجی آن نسبتاً نفوذپذیری پایینی دارد. در نتیجه ورود بسیاری از آنتی‌بیوتیک‌ها به سلول دشوارتر می‌شود.
  2. Efflux pumps بسیار فعال
    پمپ‌های خروجی، مواد سمی و آنتی‌بیوتیک‌هایی را که وارد سلول شده‌اند بیرون می‌رانند. در Bcc سیستم‌های متعدد RND (Resistance-Nodulation-Division) اهمیت زیادی دارند. یعنی حتی اگر دارو از سد اولیه عبور کند، ممکن است سریعاً خارج شود.
  3. آنزیم‌های غیرفعال‌کنندهٔ آنتی‌بیوتیک
    بعضی سویه‌ها β-lactamaseهای مختلف و سایر آنزیم‌های مقاومت دارند که می‌توانند برخی آنتی‌بیوتیک‌ها را تخریب یا غیرفعال کنند.
  4. ژنوم بزرگ و انعطاف‌پذیر
    ژنوم Burkholderia نسبتاً بزرگ و چندبخشی است و تنوع ژنتیکی بالایی دارد. این موضوع فضای بیشتری برای داشتن ژن‌های متابولیکی، دفاعی و مقاومت ایجاد می‌کند.
  5. Plasticity ژنومی و انتقال ژن
    ژن‌های مقاومت می‌توانند از طریق عناصر ژنتیکی متحرک، جهش و انتقال افقی تغییر کنند. بنابراین جمعیت باکتریایی می‌تواند تحت فشار آنتی‌بیوتیکی سریعاً انتخاب شود.
  6. Biofilm
    Burkholderia توانایی تشکیل biofilm دارد. در biofilm، سلول‌ها در یک ماتریکس محافظ قرار می‌گیرند و نفوذ آنتی‌بیوتیک و دسترسی سیستم ایمنی به آنها دشوارتر می‌شود.
  7. توانایی بقا در محیط‌های مختلف
    این جنس فقط یک پاتوژن تخصصی نیست؛ گونه‌های آن در خاک، آب و محیط‌های مختلف زندگی می‌کنند. بنابراین طی تکامل با انواع فشارهای محیطی مواجه بوده‌اند. این ویژگی می‌تواند به تحمل استرس‌های متعدد کمک کند.
  8. سازگاری متابولیکی بالا
    Burkholderia می‌تواند از منابع غذایی مختلف استفاده کند و در شرایط نسبتاً نامساعد زنده بماند. این انعطاف متابولیکی برای persistence اهمیت دارد.

اما یک نکتهٔ خیلی جالب برای پروژهٔ Bcc phage genomics ما این است:

مقاومت آنتی‌بیوتیکی ≠ مقاومت در برابر فاژ.

حتی ممکن است یک سویهٔ Burkholderia در برابر چندین آنتی‌بیوتیک مقاوم باشد ولی در برابر یک فاژ کاملاً حساس باشد. از طرف دیگر، همان سازوکارهای مقاومت می‌توانند روی حساسیت به فاژ اثر بگذارند؛ مثلاً تغییر LPS، پورین‌ها، efflux pumpها یا ساختار سطح سلول ممکن است گیرندهٔ فاژ را تغییر دهد.

بنابراین می‌توانیم یک سؤال پژوهشی بسیار جذاب بسازیم:

آیا مقاومت آنتی‌بیوتیکی در Bcc با حساسیت یا مقاومت فاژی ارتباط ژنومی دارد؟

این سؤال را کاملاً in silico می‌شود بررسی کرد:
genome → AMR genes → surface receptors → prophages/defense systems → CRISPR-Cas → phage host range

مقاومت فاژی (Phage resistance) یعنی باکتری طوری تغییر کند که یک باکتریوفاژ دیگر نتواند به‌طور مؤثر آن را آلوده و تکثیر کند.

مثلاً:

فاژ → اتصال به گیرندهٔ سطحی باکتری → ورود DNA → تکثیر → لیز باکتری

اگر باکتری یکی از این مراحل را مختل کند، می‌تواند در برابر فاژ مقاوم شود.

چند مکانیسم مهم:

  • تغییر گیرندهٔ سطحی: فاژ دیگر نمی‌تواند به باکتری بچسبد. در Bcc مثلاً تغییرات LPS می‌تواند مهم باشد.
  • پنهان یا حذف کردن گیرنده: گیرنده وجود دارد ولی فاژ به آن دسترسی ندارد.
  • CRISPR-Cas: باکتری توالی ژنتیکی فاژ را شناسایی و DNA آن را تخریب می‌کند.
  • Restriction–modification: DNA فاژ وارد می‌شود ولی آنزیم‌های محدودکننده آن را می‌بُرند.
  • Abortive infection: فاژ وارد سلول می‌شود اما باکتری یک نوع «خودکشی سلولی» انجام می‌دهد تا تکثیر فاژ متوقف شود.
  • سیستم‌های دفاعی جدیدتر مثل BREX، DISARM و CBASS هم می‌توانند جلوی تکثیر فاژ را بگیرند.

نکتهٔ خیلی جالب برای پروژهٔ Burkholderia cepacia complex این است که اینجا یک رابطهٔ تکاملی دوطرفه داریم:

فاژ گیرندهٔ مناسب پیدا می‌کند → باکتری گیرنده را تغییر می‌دهد → فاژ سازگار می‌شود → باکتری سیستم دفاعی جدید ایجاد می‌کند → فاژ دوباره سازگار می‌شود.

به این می‌گویند arms race یا مسابقهٔ تسلیحاتی تکاملی بین فاژ و باکتری.

و این دقیقاً جایی است که ژنومیکس وارد پروژهٔ ما می‌شود: می‌توانیم بررسی کنیم آیا ژن‌های مقاومت فاژی، گیرنده‌های سطحی، CRISPR-Cas و سایر سیستم‌های دفاعی Bcc با دامنهٔ میزبان (host range) فاژها ارتباط دارند یا نه. این از نظر پژوهشی سؤال خیلی تمیزی است.

اینجا یک نکتهٔ تکاملی ظریف وجود دارد. وقتی می‌گویم «فاژ سازگار می‌شود»، منظورم این نیست که فاژ آگاهانه خودش را تغییر می‌دهد؛ منظور انتخاب طبیعیِ جهش‌های مناسب در جمعیت فاژها است.

مثلاً فرض کن ۱ میلیون فاژ داریم. در اثر خطاهای همانندسازی، بعضی فاژها جهش‌های کوچکی دارند. حالا باکتری گیرندهٔ سطحی خودش را تغییر می‌دهد و بیشتر فاژها دیگر نمی‌توانند به آن بچسبند.

اما ممکن است بین آن ۱ میلیون فاژ، مثلاً تعداد بسیار کمی جهشی در ژن مربوط به پروتئین اتصال به گیرنده (receptor-binding protein) داشته باشند که اجازه دهد به گیرندهٔ تغییرکرده هم متصل شوند.

آن فاژها:

اتصال پیدا می‌کنند → وارد باکتری می‌شوند → تکثیر می‌کنند → تعدادشان زیاد می‌شود

در نتیجه، نسل‌های بعدی جمعیت فاژ بیشتر از همان نوع جهش‌یافته خواهند بود.

پس:

تغییر باکتری → فشار انتخابی → وجود تنوع/جهش در فاژ → انتخاب فاژهای مناسب‌تر → افزایش آن‌ها

این همان چیزی است که به آن phage adaptation می‌گوییم.

حتی جالب‌تر اینکه این سازگاری می‌تواند دامنهٔ میزبانی (host range) فاژ را تغییر دهد. یعنی فاژی که ابتدا فقط یک سویه از Burkholderia را آلوده می‌کرد، پس از جهش و انتخاب ممکن است بتواند سویه‌های دیگری را هم آلوده کند.

البته این اتفاق قطعی یا همیشگی نیست؛ ممکن است باکتری چنان گیرنده یا سیستم دفاعی خود را تغییر دهد که فاژ دیگر نتواند بر آن غلبه کند. همین رفت‌وبرگشت است که «arms race» را ایجاد می‌کند.

«فاژ سازگار می‌شود» یعنی فاژ در اثر انتخاب طبیعی، توانایی بیشتری برای آلوده‌کردن آن باکتری پیدا می‌کند؛ نه اینکه الزاماً بر باکتری غالب شده باشد.

مثلاً:

  • 🦠 باکتری گیرندهٔ سطحی‌اش را تغییر می‌دهد → فاژ دیگر نمی‌تواند بچسبد → مقاومت باکتری
  • 🧬 در جمعیت فاژ یک جهش ایجاد می‌شود → فاژ جهش‌یافته می‌تواند به گیرندهٔ جدید بچسبد → سازگاری فاژ
  • اگر این فاژ بتواند تکثیر کند، تعدادش افزایش می‌یابد → فاژ دوباره فشار بیشتری بر باکتری وارد می‌کند.

بنابراین «غلبه» یک نتیجهٔ احتمالی است، نه معنای سازگاری.

حتی ممکن است در نهایت هیچ‌کدام کاملاً غالب نشوند و یک تعادل پویا ایجاد شود:

باکتری مقاومت پیدا می‌کند ↔ فاژ سازگار می‌شود ↔ باکتری دوباره دفاع می‌کند ↔ فاژ دوباره انتخاب می‌شود.

این دقیقاً همان چیزی است که در تکامل به آن arms race تکاملی می‌گوییم.

بیوفیلم (Biofilm) را اگر خیلی ساده بگوییم، یعنی یک جامعهٔ باکتریایی که به یک سطح می‌چسبد و خودش را داخل یک لایهٔ محافظ قرار می‌دهد.

مثلاً باکتری‌ها را مثل آدم‌هایی تصور کن که در حالت عادی پراکنده‌اند. وقتی بیوفیلم تشکیل می‌دهند، کنار هم جمع می‌شوند و ماده‌ای چسبناک و محافظ اطراف خودشان می‌سازند.

این ساختار معمولاً شامل:

باکتری‌ها + DNA خارج‌سلولی + پلی‌ساکاریدها + پروتئین‌ها + آب

است و به آن EPS (extracellular polymeric substance) می‌گویند.

چرا مهم است؟

وقتی باکتری داخل بیوفیلم است:

  • نفوذ آنتی‌بیوتیک‌ها به بعضی قسمت‌ها دشوارتر می‌شود.
  • سیستم ایمنی سخت‌تر به همهٔ سلول‌ها دسترسی پیدا می‌کند.
  • بعضی سلول‌ها وارد حالت متابولیکی بسیار کم‌فعالیت می‌شوند و تحمل بیشتری پیدا می‌کنند.
  • ارتباط و تبادل مواد بین سلول‌ها افزایش می‌یابد.
  • ژن‌ها، از جمله برخی ژن‌های مقاومت، می‌توانند راحت‌تر در جمعیت منتقل شوند.

برای Burkholderia این موضوع مهم است، چون تشکیل biofilm یکی از عوامل مهم ماندگاری و مقاومت آن در محیط و در برخی عفونت‌هاست.

و یک نکتهٔ خیلی جالب برای بحث قبلی ما دربارهٔ فاژها:

بیوفیلم فقط سپر دفاعی باکتری نیست؛ فاژ هم باید بتواند از این سد عبور کند.

بنابراین در مطالعهٔ فاژهای Bcc می‌توانیم بپرسیم:

آیا فاژهایی که آنزیم‌های تخریب‌کنندهٔ ماتریکس بیوفیلم دارند، دامنهٔ میزبانی یا توانایی ضدبیوفیلم متفاوتی دارند؟

اینجا دیگر پروژهٔ ما از صرفاً «فاژ کدام باکتری را می‌کشد؟» وارد بحث خیلی جالب‌تر phage–biofilm–host interaction می‌شود.

معمولاً هزاران تا میلیون‌ها باکتری در یک بیوفیلم زندگی می‌کنند، نه اینکه هر باکتری یک بیوفیلم جداگانه داشته باشد.

البته یک باکتریِ منفرد می‌تواند شروع‌کنندهٔ تشکیل بیوفیلم باشد:

یک باکتری → چسبیدن به سطح → تقسیم سلولی → تجمع باکتری‌ها → تولید ماتریکس → بیوفیلم بالغ

مثلاً روی یک سطح، ابتدا چند سلول Burkholderia می‌چسبند. بعد تکثیر می‌شوند و مادهٔ چسبناک EPS تولید می‌کنند. به‌تدریج یک کلونی سه‌بعدی تشکیل می‌شود که تعداد زیادی سلول را در خودش جای می‌دهد.

نکتهٔ جالب‌تر اینکه یک بیوفیلم الزاماً فقط از یک گونه تشکیل نشده؛ می‌تواند شامل چندین گونهٔ باکتریایی و حتی قارچ‌ها و سایر میکروارگانیسم‌ها باشد.

پس می‌توانی بیوفیلم را مثل یک شهر میکروسکوپی تصور کنی؛ باکتری‌ها «ساکنان» آن هستند و EPS نوعی «زیرساخت و ماتریکس» شهر است.

آیا Burkholderia در آمریکا بیشتر از آسیا موضوع مطالعه و توجه علمی/پزشکی بوده؟ تا حدی بله، اما علتش این نیست که خود باکتری در آمریکا مرکزیت زیستی دارد.

چند عامل مهم وجود دارد:

  • ارتباط قوی با cystic fibrosis (CF): در آمریکا Bcc به‌طور گسترده در بیماران CF مطالعه شده و B. cenocepacia و B. multivorans از گونه‌های مهم در این بیماران بوده‌اند.
  • زیرساخت پژوهشی: یکی از مراکز مهم اولیهٔ مطالعهٔ Bcc، Burkholderia cepacia Research Laboratory and Repository در University of Michigan بود و بسیاری از سویه‌های مرجع از آنجا در مطالعات استفاده شده‌اند.
  • سیستم پایش و گزارش‌دهی قوی‌تر: مثلاً CDC در آمریکا Bcc را در عفونت‌های مرتبط با مراکز درمانی و outbreakها به‌طور منظم دنبال می‌کند.
  • اما خود Burkholderia اصلاً آمریکایی نیست: Bcc به‌طور طبیعی در خاک و آب یافت می‌شود و پراکندگی جهانی دارد. حتی سویه‌های یکسان یا بسیار نزدیک ژنتیکی در آمریکای شمالی، اروپا و مناطق دیگر گزارش شده‌اند.

و اتفاقاً نکته‌ای که گفتی دربارهٔ آسیا جالب است: در بعضی کشورهای آسیایی احتمالاً بخشی از بار واقعی Bcc کمتر از مقدار گزارش‌شده به نظر می‌رسد، چون شناسایی آزمایشگاهی Bcc دشوار است و ممکن است به‌صورت کلی «non-fermenting Gram-negative bacillus» یا حتی Pseudomonas گزارش شود. برای هند، مثلاً همین مشکل در منابع گزارش شده است.

Burkholderia pseudomallei

این باکتری عامل ملیوئیدوز (melioidosis) و می‌تواند باعث پنومونی، سپسیس و مرگ شود. میزان مرگ‌ومیر بیماری بسته به تشخیص و درمان، حدود کمتر از ۱۰٪ با تشخیص زودهنگام و مراقبت مناسب تا بیش از ۴۰٪ بدون درمان گزارش شده است.

ولی در آمریکا هنوز علت شایع مرگ‌ومیر نیست. بیشتر موارد آمریکایی سابقهٔ سفر به مناطق اندمیک، به‌ویژه جنوب‌شرق آسیا، دارند؛ با این حال شواهد جدید نشان می‌دهد B. pseudomallei در بخش‌هایی از جنوب آمریکا، از جمله Mississippi و احتمالاً Georgia و Texas، در حال تبدیل‌شدن به یک عامل اندمیک است.

در مورد B. cepacia complex (Bcc) هم مسئله بیشتر در بیماران مبتلا به cystic fibrosis و بیماری‌های مزمن ریوی است؛ CDC می‌گوید برای افراد سالم خطر پزشکی کمی دارد.

پس اگر سؤال تو این است که «آیا Burkholderia در آمریکا یک پاتوژن مرگبار مهم است؟» پاسخ این است: برای گروه‌های خاص بله، ولی در جمعیت عمومی نه؛ و باید Bcc و B. pseudomallei را از هم جدا کنیم.

خودکشی سلولی همان اپوپتوزیس است یا فرق داره ؟

فرق دارند، ولی از نظر ایدهٔ کلی شبیه‌اند.

آپوپتوز (Apoptosis) یک برنامهٔ دقیق و تنظیم‌شدهٔ مرگ سلولی در سلول‌های یوکاریوتی است؛ مثلاً سلول انسانی DNA خودش را قطعه‌قطعه می‌کند، جمع می‌شود و بدون ایجاد التهاب شدید از بین می‌رود.

اما وقتی دربارهٔ «خودکشی سلولی» در باکتری‌ها صحبت می‌کنیم، معمولاً منظور Programmed Cell Death (PCD) یا سیستم‌های Abortive Infection (Abi) است، نه apoptosis واقعی.

در مورد فاژ:

فاژ وارد باکتری → باکتری متوجه عفونت می‌شود → یک سیستم دفاعی فعال می‌شود → سلول باکتریایی عمداً رشد/متابولیسم خودش را متوقف می‌کند یا می‌میرد → فاژ نمی‌تواند در آن سلول تکثیر شود.

این در واقع یک فداکاری سلولی برای جلوگیری از انتشار فاژ به باکتری‌های دیگر است.

مثلاً اگر ۱۰۰۰ باکتری داشته باشیم و یک فاژ وارد یکی شود، آن باکتری می‌تواند اجازه دهد فاژ صدها فاژ جدید بسازد و بقیه را آلوده کند. سیستم Abi می‌گوید:

«این سلول را قربانی کن تا فاژ نتواند از آن به بقیهٔ جمعیت برسد.»

بنابراین:

Apoptosis = نوع خاصی از مرگ برنامه‌ریزی‌شده در یوکاریوت‌ها
Bacterial PCD/Abi = سازوکارهای متفاوت مرگ یا توقف رشد برنامه‌ریزی‌شده در باکتری‌ها

و نکتهٔ خیلی جالب این است که این موضوع به بحث قبلی ما دربارهٔ Burkholderia و فاژها مستقیماً مربوط می‌شود؛ اگر یک سویهٔ Bcc سیستم‌های Abi قوی داشته باشد، ممکن است فاژ بتواند وارد سلول شود ولی چرخهٔ تکثیرش کامل نشود.

«خودکشی سلولی» یک مکانیسم واحد نیست. در باکتری‌ها، بسته به سیستم دفاعی، می‌تواند دقیقاً روی چیزهای متفاوتی اثر بگذارد.

در Abortive infection (Abi) معمولاً هدف این است که چرخهٔ تکثیر فاژ ناقص شود. چند حالت مهم داریم:

  1. متوقف‌کردن همانندسازی DNA
    سیستم دفاعی می‌تواند فعالیت پروتئین‌های لازم برای همانندسازی را مختل کند؛ در نتیجه DNA فاژ دیگر تکثیر نمی‌شود.
  2. تخریب DNA فاژ
    بعضی سیستم‌ها DNA فاژ را می‌بُرند یا تخریب می‌کنند. اینجا مسئله واقعاً دسترسی به ژنوم نیست؛ خود DNA آسیب می‌بیند.
  3. متوقف‌کردن ترجمهٔ پروتئین‌ها
    سلول ممکن است فعالیت ریبوزوم‌ها یا سنتز پروتئین را مختل کند. فاژ DNA خودش را وارد کرده، ولی دیگر نمی‌تواند پروتئین‌های لازم برای ساخت فاژهای جدید را بسازد.
  4. اختلال در متابولیسم یا انرژی سلول
    بعضی سیستم‌ها ATP یا فرایندهای حیاتی سلول را مختل می‌کنند. سلول عملاً متابولیسمش را خاموش می‌کند و فاژ هم نمی‌تواند چرخه‌اش را کامل کند.
  5. تخریب RNA یا پیام‌رسان‌های فاژ
    برخی سیستم‌های دفاعی RNA فاژ یا RNAهای ضروری برای تولید پروتئین را هدف قرار می‌دهند.

پس اگر بخواهیم خیلی ساده تصویر کنیم:

فاژ وارد می‌شود → سیستم دفاعی فعال می‌شود → DNA/ RNA / ترجمه / همانندسازی / متابولیسم هدف قرار می‌گیرد → تولید فاژهای جدید متوقف می‌شود → سلول می‌میرد یا رشدش متوقف می‌شود.

نکتهٔ مهم این است که در Abi الزاماً سلول فوراً نمی‌میرد؛ گاهی فقط آن‌قدر عملکردهای حیاتی را مختل می‌کند که فاژ فرصت تولید نسل جدید پیدا نمی‌کند.

و این دقیقاً تفاوت جالبی با CRISPR-Cas دارد: CRISPR بیشتر شبیه «شناسایی و بریدن مادهٔ ژنتیکی مهاجم» است، در حالی که Abi می‌تواند شبیه «خاموش کردن کارخانهٔ سلول برای جلوگیری از تولید فاژ» عمل کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *